دیدار با خانواده شهید دکتر فریدون عباسی:

«روایت در دل خطر؛ از خرمشهر تا ترور»

5021 بازدید

پس از آن ترور ناموفق، کم نبودند شایعه‌ها و طعنه‌ و کنایه‌هایی که پشت سر شهید عباسی گفته می‌شد. بچه‌ها روزی از او پرسیده بودند: «حالا خداوکیلی این سرعت عمل را از کجا آوردید؟ خودتان پیاده شدید و همسرتان را هم پیاده کردید؟»

لبخند زده و گفته بودند: «صدقه‌سر تمرین‌های خانمم!»بعد ادامه داده بودند: «وقتی در خیابان راه می‌رویم، هر چند کیلومتر یک‌بار حاج‌خانم می‌گوید چند تا نان بگیر! دو کیلومتر جلوتر می‌گوید دو کیلو میوه! همین تمرین‌ها باعث شد در ترمز گرفتن و پریدن از ماشین حرفه‌ای شوم.»

همسر شهید می‌گفتند در جلسات آشنایی و خواستگاری، از فریدون پرسیدم: «اگر در جبهه جانباز شدید، حاضرید شما در خانه از بچه‌ها نگهداری کنید و من سر کار بروم؟»شهید پاسخ داده بودند: «نگران نباشید! آدم که فقط با دست و پا کار نمی‌کند؛ من با مغزم کار می‌کنم و زندگی را می‌چرخانم.» و واقعاً هم به گفته‌اش عمل کرده بود.

دانشجویانش می‌گفتند هیچ‌وقت به ما نگفت وقت ندارم. همیشه برایمان وقت می‌گذاشت، نمی‌گذاشت معذب شویم و می‌گفت: «اتفاقاً خوب موقعی آمدید.» حتی روزهای جمعه هم پاسخ‌گوی پیام و تماس‌ها بود؛ خاکی، بی‌تکلف و بسیار صبور.

در کارهای خانه هم کمک می‌کرد. می‌گفتم خودم ظرف‌ها را می‌شویم، می‌گفت: «نه، ذهنم آزاد می‌شود.» یک بار در خانه‌تکانی از او خواسته بودم دیوارها را تمیز کند. همان موقع با شهید شهریاری تماس گرفت و دید ایشان هم مشغول است! دکتر با لحنی جدی به شهریاری گفته بود: «آقا، دیوار! تمیز کردن دیوار خیلی خوبه! همه ماهیچه‌ها رو به کار می‌اندازه، این‌طوری از همه قابلیت‌هات استفاده می‌کنی!»

شهید عباسی انسانی دقیق و هوشیار بود. معمولاً هنگام رانندگی طوری حرکت می‌کرد که از یک سمت، وسیله‌ای به او نزدیک نشود. درباره آن ترور ناموفق می‌گفت: «وقتی عامل ترور بمب را به ماشین چسباند، هنگام رد شدن دستش را بالا برد تا وانمود کند دستش به خودرو خورده؛ اما من در جبهه با بولدوزر و ماشین‌آلات سنگین کار کرده بودم و صدای برخورد آهن با آهن را می‌شناختم. این صدا شبیه برخورد دست نبود. در آینه که دقت کردم، آنتن بمب را دیدم و به لطف خدا توانستم خودم و همسرم را نجات دهم.»

در نامه‌ای به پسرش نوشته بود: «دقت کن که خداوند چگونه گناهکاران را تحمل می‌کند؛ پس تو هم کسانی را که هم‌فکرت نیستند تحمل کن.»

به همسرش نیز می‌گفت: «سعی کن همه را دوست داشته باشی.» با همین سعه‌صدر بود که توانست در سازمان‌های پرچالش، کار را پیش ببرد و موفق شود.

روزی که دلتنگی برای شهید شهریاری به اوج رسیده بود، با حالتی عجیب این غزل سعدی را زمزمه می‌کرد:

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت چشم گناهکاران

ای صبح شب‌نشینان جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه‌داران

چندین که برشمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الا یکی ز هزاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل

بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران

چندت کنم حکایت؟ شرح این قدر کفایت

باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران

نرگس حاجی‌حسینی

دانشجوی کارشناسی رشته میکروبیولوژی

میتوانید این مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید: